أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

512

تجارب الأمم ( فارسى )

با رنج بسيار مىنوشيد تا بمرد و در همان « دار السلطان » به خاكش سپردند . پس از

--> [ = ] مقله نزد من بودند . چون من و ايشان از دير كرد او نگران شديم ، كس را فرستاده براى سرورم پيام دادم كه دروازه هنوز باز است ، اگر او نمىرود ، ما در را ببنديم . او دستور داد در را بستيم و نگرانى من افزون گشت ، دبير من و دبير او با بدترين حال بازگشتند . من به دبير وى دلدارى داده گفتم : شايد گفتگو به درازا كشيده و نتيجه‌گيرى به فردا افتاده است و آنگاه بر مىگردد . آن شب را گذرانيده ، بامدادان ، دبير خود ابن سنگلا را بخواست و « ابن النوى » نيز به پيشگاه رسيد ، او خيلى نزديك بود و بىاجازت پرده‌دار به درون مىرفت ، پس او را از وضع ابن مقله آگاه كرد ، كه پيش از تو بدينجا آمده است . اكنون تو برو ، به پرده‌دار بگو به نزد ابن رايق رفته ، گزارش داده بگويد : « چند بار دربارهء اين دشمن به تو هشدار داده ، يادداشتهايش را كه دربارهء تو ، به من نوشته ، به تو نشان داده گفته بودم كه از او غافل مباش ، او را دنبال كن ! من بيم آن داشتم كه ترفندهاى او گريبانگير تو شود ، تا آنكه به وسيلهء پرده‌دارم با ترفندى او را به تله انداختم . اكنون او نزد من است و دلم آرام است كه تو از خطرى كه بيم آن مىرفت جسته‌اى » . ذكاى خادم گويد : ابن مقله مردى سخت كوش بود ، در كارهاى بزرگ زود تصميم مىگرفت . چون ابن سنگلا پيام راضى را به من داد ، من با او به نزد ابن رايق رفتيم . او با ابن مقاتل نشسته بود ، من گفتم : براى تو پيامى دارم كه نبايد كسى از آن آگاه شود . مردم همه برخاستند ، ابن مقاتل نيز خواست برخيزد كه من گفتم : تو يار ما هستى بمان ! او نيز بنشست و من پيام سرورم را رسانيدم . او خرسند شد و سپاسگزارى نمود و دعا كرده گفت : شنيده بودم كه به پائين آمده اما نمىدانستم به كجا رفته است ، ما گمان كرديم مىخواهد به نزد ابن مقاتل رود تا او را ميانجى كرده با من آشتى كند . پرسيدم گزارش كار او از كجا به تو مىرسيد ؟ پاسخ گفت : من خبرچين نهاده بودم ، او به من نوشت كه پس از تاريك شدن از خانه‌اش بيرون آمده بر استر شهباى ابو القاسم سوار شده به لب آب دجله رفت و نفهميديم به كجا رفت . سپس ابن رايق به من گفت : به سرورم بگو تو عادلترين گواه بر اين مرد و زشتكاريهاى او و توطئه‌هايش بر ضد من هستى خود بهتر مىدانى كه چه كنى ، ما برگشتيم و اين پيشامد مانند آتش در دل ابن رايق شعله مىكشيد . او مىترسيد مبادا ماندن ابن مقله در خانهء راضى به نقشه‌اى ضد ابن رايق پايان يابد . ذكا گويد : ابن رايق نگران و خواهان كشتن ابن مقله شد . سرورم به او گفت : تا مرز كشتن آمادگى ندارم . گفت : اگر حكم شرعى مىخواهى ، از فقيهان و دادرسان فتوا بگير و حكم خدا را اجرا كن ! ابو حسين [ عمر بن محمد ] را آورده فتوا خواست ، كرده‌هاى